خ واب را بر افروختم به صدای ناز
در این تابستان زیبا آهوی من کجاست ؟ در کدام گردنه ایستاده است با گردنبند سپیدش ٬ آه !
وقتی می‌اندیشم که آهوی من به کمند صیادان ناشناس افتاده است ٬ تمام کوهستان بر کابوس نیمروزی من فرو می‌افتد ٬ آهوی من که مهرورزیش را به من بخشید و عطش بوسه‌های تابستانی من را با لبهای در شراب خوابیده‌اش ٬ فرونشاند .
ای آهوی من که گیسوانش مثل بیشه خیزرانهاست .

لحظه‌ای مرا در خود بگیر ای رودخانه خروشان تا مژگانهای خشکیده در اشکم را بشویم ٬ سوگند می‌خورم که در کنار این تخته سنگ ٬ تا وقت سپیده دم به یاد محبوبم خواهم گریست ٬ آنجا که محبوبم در کنار گله‌ها ایستاده است ٬ بره‌های کوچک را به یاد من در آغوش می‌گیرد ٬ آنجا که محبوبم از میان خوشه‌های انگور به یاد من سنجاقکی را به سر‌انگشت می‌گیرد و قطره اشکش را فرو می‌خورد .

ای کبک کوهی دل من ٬ ای قوچ جفت گم کرده ٬ سوگند که محبوب تو اکنون در بالای یکی از آن پشت بامها ایستاده است و به یاد تو ٬ جاده‌های کبود و گردنه‌های دور را می‌بیند .

اینک من از بدرقه قلب خود باز میگردم ٬ از تدفین روح خود . نفرین بر جاودانگی که ما را به دنبال خود به پرتگاه نیستی می‌کشاند . من نیز در زمره فریب خوردگان فردایم ٬ مردانی که تا لحظه مرگ در تمنای حیات می‌سوزند .

اما ما برخاسته‌ایم تا فرو افتیم و آمده ایم تا باز‌گردیم .

ما را به روزگاری دراز رقصانیده‌اند ٬ ای دلقکان دربار دل ٬ ای سوختگان افیونی عشق .


تا ابد ...


ا مروز هم گذشت ٬ یک روز دیگه از تابستون هم گذشت ٬ وای خدا تا چند روز دیگه تابستان تمام می‌شود و آبهای « سراب » از آسیاب خواهند افتاد ٬ باغها ٬ خالی و سنگ‌ چین‌ها متروک خواهند ماند ٬ و طوفانهائی که در دره‌های کوهستانی سکنی گرفته‌اند ٬ یادگارهای محبوبم را فرو خواهند شست .

در دلم زمزمه می‌کنم ٬ اکنون در کنار « کوکنارها » بایست و گریه کن ٬ تا تابستان به پایان نرسیده است ٬ کمی در برکه‌های که از آنها برای محبوبت پروانه گرفته‌ای سیاحت کن ٬ و آن ابرهای سپید کوچک را به شهادت بگیر ٬ و از آنها بخواه تا خبر بیماری نگا‌ه‌ها و بیخوابی چشمهای تو را به محبوبت برسانند ٬ بگو اگر بازنگردی تمام این درختان گردو را به صاعقه نفرین خواهی کرد .

چندی قبل یک فرشته ازمن پرسید ٬ ای عاشق معنی عشق چی میشه و حالا جواب اون فرشته رو میدم .

عشق روشنایی دانش رو تاریک می‌کنه تا جلوه معشوق فراهم آید . 
 

زندگی من

س لام بر صبح که مثل طوفان متولد می‌شه ٬ و سلام بر شب که مثل کوه فرو‌میریزد ٬ و سلام برساعتی که چون گردباد بر انگیخته میشود .

گاهگاهی است که زائران زیبائی و مسافران ملکوت رحمت می‌آورند و پاره دلی و مشت سیم تنی بر ما می‌ریزند و ما را از دوست جز نذر نازی یا جزئی نیازی بیش حاصل نیست .

فرو می‌افتم در بالا ٬ هنوز به عظمت کامل نرسیده‌ام ٬ من در رود سربالا شناورم ٬ هنوز به برکه تنهایی با او نرسیده‌ام ٬ با او در یک آیینه ٬ در بستر یک رود ٬ در بالش یک اطلس .

نمیدانم این کیست که چنگال مهربان خود را در گیسوان معصوم من فرو برده است ٬ این کیست که نفسهایش دوزخیم می‌کند. اینجا خورشید نیست ٬ شمعی را به درازای جهان روشن کرده‌اند .