سرگذشت یک خودخواه


د 
یشب راههای تکلم مسدود شد و طوفان هقهق برخاست ٬ دیشب ابرها به قدری نزدیک شدند که زوزه گرگها در کوچه‌ها می‌آمد و سوت پاسبان‌هائی که  سگهایشان را برای محاصره کابوس می‌آوردند ٬ شنیده می‌شود .

همه جا را به جستجوی قلب من گشتند و تو رفته‌ بودی ٬ و خنجر خونین خاطرات در سینه من جا مانده بود٬تو رفته بودی مثل یک قطره خون بر زمین٬داشتن خاک را بر پیشانی من می‌ریختن   و زمین در زیر نبودن تو می‌لرزید ٬ و خاک خیس بوی عطر شیرین تو را می‌داد .

تو رفتی و من خود را بر آسمون آویختم و خود را به رودخانه‌های کهن انداختم ٬ و خود را از همه گذرگاههای خشک گذراندم ٬ تا پای پوشالی من را باد ببرد ٬ تا کوه در رویای من ریزش کند ٬ و امواج کف آلود ٬ سایه قطعه قطعه شده‌ام را ببلعد .

امّا کوهها از بار من شانه خالی کردند ٬ رودخانه‌ها جسد مرا نپذیرفتند ٬ و دار‌ها دستهای ملتمس من را ندیدند ٬ اکنون وقتی در خیابان راه می‌روم مردم من را نمی‌بینند ٬ وقتی از رهگذران نشانی تو را می‌پرسم ٬ کسی صدای من را نمی‌شنود ٬ انگار غرق شده‌ام و دستهای من با آدمیان سخن می‌گوید .

این منظره من است : چند تکه نگاه قدیمی و یک چمدان نومیدی ٬ مسافر کوچه‌ها و مقیم ابدی خیابانها ٬ هیچکس من را بیاد نمی‌آورد .


تا ابد ...


صدای مرگ نزدیک است ٬ خدا حافظ

غروب یک رویا

ا  ز بالای تپه ده مشخص ٬ جریان زندگی مشخص ٬ صدای بازی بچه‌ها تمام ده رو فرا گرفته . اردوان به فکر غروب ٬ غروبی که قرار نتیجه سالها انتظار رو ببینه ٬ انتظار بخاطر رسیدن به کسی که هر روز صبح موقع بردن گوسفندهای ده به بالای تپه‌ها شکل گرفته .

اردوان از شادی فرا رسیدن غروب موعود بلند بلند آواز کردی میخونه ولی صدای میگهای عراقی از صدای اردوان بلند‌ترن ٬ آره دوباره اومدن ولی اینبار با صدای انفجار آتشی بوجود نمیاد و فقط دود غلیظ ده رو می‌پوشونه .
 
باد شدید در حال وزش و موهای اردوان رو نوازش میکنه ولی این‌بار این باد مثل همیشه نیست و با خود بوی سیر رو توی فضا پخش میکنه ٬ اردوان پشت سر هم سلفه میکنه ولی شادی فرا رسیدن غروب باعث فراموشی سوزش گلوش میشه .

اردوان قصد بازگشت به ده رو میکنه ولی گوسفندها همگی ساکت و آروم کنار هم جمع شدن و انگار چون اصحاب کهف صد سال خوابیدن ٬ اردوان هر کاری میکنه حیونها تکون نمیخورن ولی اون طاقت موندن نداره و به این امید که باز میگرده دوان دوان همراه با سلفه‌های پیاپی به طرف ده میره ٬ ده ساکت ٬ سکوت تمام ده رو فرا گرفته ولی اردوان فقط به فکر رسیدن بخونه است . از کنار چشمه میگذره ولی اونجاهم هیچ جریانی وجود نداره و بچه‌ها کنار چشمه خوابیدن و چشمه بی یار برای اردوان مفهومی نداره .

با هیجان در خونه رو باز میکنه و بلند بلند صدا میزنه « ننه کاوک ٬ ننه کاوک »  ولی جوابی نمی‌شنوه پس به این امید که هنوز ننه کاوک خانه همسایه است جلوی در خونه می‌ایسته و آروم در میزنه ولی در باز میشه و وسط حیاط سگ به خواب رفته خانه رو میبینه ٬ اول بلند ننه کاوک رو صدا میزنه ولی باز جوابی نمیشنوه و فقط از گوشه در چادر رنگی ننه کاوک رو میبینه وقتی آروم به در نزدیک میشه چشمهای خیره به در ننه کاوک توی چشماش شکل میگیره .

هفده سال بعد تیتر روزنامه‌ها

                 
                      پایان دیکتاتور بزرگ ٬ صدام پشیمان نیست و ...

فقط همین ؟!


تا ابد ...