یک احساس

آ  فتاب صورتم رو می‌سوزونه ٬ چشمام دقیق نمیبینه ٬ بو و مزه دود رو تو حلقم احساس میکنم ٬ چشمام پراشک شده ٬ به اطرافم خیره شدم همه جا کدره ٬ نمی تونم صداها رو واضح بشنوم ٬سر درد شدیدی پیدا کردم ٬ دیگه همه جا داره به رنگ خاکستری در میاد .
نگاهم رو به ساعتم خیره میکنم ولی نمی‌تونم درست ببینم ٬ نمیدونم چقدر دیگه مونده ولی فکر نمی‌کنم زمان زیادی مونده باشه ٬ آره داره تموم میشه .
ریه هام سنگین شده ٬ فقط می‌تونم تکونهای ماشین رو احساس کنم و مطمئن بشم هنوز ادامه داره ٬ صندلی رو به عقب میخوابونم ٬ قصد دارم با آرامش تموم بشه . پر شدن ریه هام رو از دود داغ رو حس میکنم . دیگه رنگ خاکستری وجود نداره و من همه چیز رو سیاه میبینم ٬ به   فکر فرو میرم 
یعنی داره تموم میشه ؟
بعد از این همه مدت زندگی داره تموم میشه ؟
یک لحظه ترس تمام وجودم رو بر میداره ٬ میخوام فرار کنم ولی قدرتش رو ندارم ٬ صدای زوزه سینم رو میتونم بشنوم ٬  
صدا میاد
ضربه های متمادی به شیشه و دیگه هیچی .........................
ریه‌هام سر شدن مثل اینکه آب در درونشون جریان پیدا کرده ٬ فشارهای متمادی همراه با صدا 
۱۰۰۱ ٬ ۱۰۰۲ ٬ ۱۰۰۳ .........
چشمام رو نمی‌تونم باز کنم ولی رفت و آمدهای اطرافم رو احساس میکنم .
آره چشمام داره باز میشن ٬ سایه های سفید رنگ در اطرافم و زنی که بالای سرم در حال گریستن است .
آره من هنوز زندم .
 


سلام سلام من اومدم

 ح الم خیلی گرفته شد وقتی بعد از این مدت دوباره شروع کردم به نوشتن و وقتی خواستم وصل بشم دیدم بله !!!! هکر محترم ۳۵ ساعت کارت بنده رو بلعیده . بابا هکر جان حداقل ۵ دقیقه توش میذاشتی شاید آدم کار مهمی داشت . ای بابا هکر هم هکرای قدیم رحم و شفقتی داشتن .
توی این مدت اتفاقات خاصی برام رخ نداده فقط پنجشنبه و جمعه هفته گذشته جای همه خالی یک کوه رفتم که مسیر از ده آهار شروع میشد و به ده تنگه و از اونجا به قله قلعه دختر و ده شهرستونک و در آخر جاده چالوس ٬ حال داد ولی من کل دستام و صورتم سوخت و خسته شدم .
توی طول هفته هم نمرات درسام رو دیدم و کمی به فکر رفتم و دوباره آخر هفته کوه ٬ البته این بار اول صبح پنجشنبه با یک گروه از دوستانم رفتم جنگل کارا و من از اونجا رفتم پلنگ چال و حدود ساعت ۵خودم رو به مجسمه دربند رسوندم و با مخمل رفتم بند یخچال پیش یکسری از دوستان صخره نوردم و شب رو اونجا موندم و ظهر جمعه برگشتم پایین .

الان دارم کمی به رفتار گذشتم و شاید هم آیندم فکر میکنم و به برخوردای که بامن شده و من کردم علتش هم کسی بود که توی کوه پنجشنبه بامن بود کسی که شاید یک زمانی در درونم میگفتم تا ابد دوستش خواهم داشت ولی حالا نمی دونم میتونم هنوز این جمله رو بگم و آیا لایق دوست داشتن هست ٬ نمیدونم ٬ نمیدونم....... 


من دچار یکی از این گلهای چسبناک شده بودم  ٬ لبهایش را به قلبم رسانده بود و روح من را می مکیدید ٬ او در رگهای من ریشه کرده بود و در چشمهای من شراب انداخته بود ٬می‌رقصید و من را در زیبائی خود سر‌‌نگون میکرد ٬ آری سر نگون میکرد ....... ولی من فقط سرنگون نشدم من سوختم و از خاکسترم سکوت متولد شد یک سکوت با تمام خاطرات یک سوخته ٬ که با دیدن هر باره اون گل خاردار جای زخمش میسوزه و از این ناراحته که چرا این اجازه رو داده که بسوزوننش .

من از تمام بچه های که توی مدت دوری من وبلاگ من رو تنها نذاشتن متشکرم مخصوصاْ از پریدخت و عمو رضا .

تا ابد ........    

            به علت نقص فنی آپدیت کردن مقدور نمی‌باشد