X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1382
یک احساس
آ  فتاب صورتم رو می‌سوزونه ٬ چشمام دقیق نمیبینه ٬ بو و مزه دود رو تو حلقم احساس میکنم ٬ چشمام پراشک شده ٬ به اطرافم خیره شدم همه جا کدره ٬ نمی تونم صداها رو واضح بشنوم ٬سر درد شدیدی پیدا کردم ٬ دیگه همه جا داره به رنگ خاکستری در میاد .
نگاهم رو به ساعتم خیره میکنم ولی نمی‌تونم درست ببینم ٬ نمیدونم چقدر دیگه مونده ولی فکر نمی‌کنم زمان زیادی مونده باشه ٬ آره داره تموم میشه .
ریه هام سنگین شده ٬ فقط می‌تونم تکونهای ماشین رو احساس کنم و مطمئن بشم هنوز ادامه داره ٬ صندلی رو به عقب میخوابونم ٬ قصد دارم با آرامش تموم بشه . پر شدن ریه هام رو از دود داغ رو حس میکنم . دیگه رنگ خاکستری وجود نداره و من همه چیز رو سیاه میبینم ٬ به   فکر فرو میرم 
یعنی داره تموم میشه ؟
بعد از این همه مدت زندگی داره تموم میشه ؟
یک لحظه ترس تمام وجودم رو بر میداره ٬ میخوام فرار کنم ولی قدرتش رو ندارم ٬ صدای زوزه سینم رو میتونم بشنوم ٬  
صدا میاد
ضربه های متمادی به شیشه و دیگه هیچی .........................
ریه‌هام سر شدن مثل اینکه آب در درونشون جریان پیدا کرده ٬ فشارهای متمادی همراه با صدا 
۱۰۰۱ ٬ ۱۰۰۲ ٬ ۱۰۰۳ .........
چشمام رو نمی‌تونم باز کنم ولی رفت و آمدهای اطرافم رو احساس میکنم .
آره چشمام داره باز میشن ٬ سایه های سفید رنگ در اطرافم و زنی که بالای سرم در حال گریستن است .
آره من هنوز زندم .