X
تبلیغات
نماشا
رایتل
پنج‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1388
پرده آخر و یا شاید آخرین پرده

من از باران بیدریغ مهر تو که آسمان بهاره را بغض آلود کرده است به کجای اندوه بگریزم؟ نه ، گریختن از ناگزیر نگاه تو نا ممکن است ، آخر پروانگان چگونه از افسون طلائی آفتاب بگریزند؟ ای خورشید زندگی من ! تو فاتح رفیع ترین قله های هستی که بر کوهساران باستانی اندیشه من قامت بر افراشته است . 

آری! در این سرزمین که خورشید گرفته اش از دودستان وهم بر میخیزد و در افق های  بی پرده تاریک فرو می رود ، من بی فانوس ترین سرگردان کوچه های معاصرم ! مردی پر از همهمه موج ها و فروبستگی راه ها ، گویا همه گل های جهان در من پژمرده می شوند و هر جا برگریزان شاخه ای است بادهای مهرگان در باغ های سرنوشت من وزیدن می گیرد . ای آنکه ولادت من در سرزمین های استوائی نگاه تو بود ، آخر شب های من چگونه  مرا به یاد لالایی چشم های تو می اندازد؟ 

  ای ناگشوده ترین اسرار، انتظارت را می کشم... 

 

 

5 روز 12 ساعت۲۰دقیقه -   به امید آینده ای بهتر از گذشته.

 

 

چهارشنبه 16 دی‌ماه سال 1388
پرده پنجم

آنجا که چشم تست ، شهاب های خاکستر شده و ستارگان فرو مرده شفا می گیرند و هر جا که نظر می افکنی ، رویشگاه جاوید گیاهان می شود ، و در این میان ، ذره ای هستم که در دور ترین کهکشان های حیات به جاذبه خورشیدی چشمان تو گرفتار امده است ، می آیم ، از گردابهای فضائی می گذرم ، از کوهستان  می گذرم و چون در مدار نورانیت قرار می گیرم ، بدل به نیزه ای آتشین می گردم که به اعماق عدم پرتاب می شود. 

ای ناگشوده ترین اسرار ! ای کلام ناپذیر عبارت ناشناس ! ترا به ناشناخته ترین مدایح ، ترا به ناشنیده ترین ستایش ها تقدیس می کنم . ای آرزوی ماورائی ! ای محال زیبا ! ای هرگز بزرگ ! ای هیچگاه عالیقدر ! مرا چگونه در این جنگل آهنین در این دنیای دودآلود سیاه ، غریب و تنها   می گذاری ؟ 

 

 

۴ روز و 12 ساعت 22 دقیقه

سه‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1388
پرده چهارم

چشمانت مرا در سحرگاهی با تابش نگاهی حماسه بار رویین کرد ، ابرویت به من شیوه شمشیرزنی آموخت ، آری من آن پروانه ام که تنها در نسیم گیسوی تو لب به پرواز می گشاید و آن پروانه ای که تقدیرش آسمان آبی نگاه توست . 

اکنون گامی بیشتر به سحر نمانده است ، من در فرسنگها دورتر از خود هستم و جسمم را در کنار آن چشمه کهن در آورده ام و ذرات زمینی ام را به بادهای بی پایان سپرده ام ، اینک تو را از آن سوی اصوات صدا می زنم . در کدامین بی سوئی  ای ملکه من ! تو را با فصیح ترین سکوتها صدا می زنم ، تو را از خیزشگاه برنا کشیده ترین فریادها صدا می زنم ! 

بگذار بیش از فرارس سپیده هنگامی که از دیدار گاه  تو با رویش بابونه به خاک بر میگردم از برکت نگاهت جاویدان شده باشم. 

 

 

 

  3 روز و 11 ساعت و ۵ دقیقه

 

 

 

 

   1      2      3      4      5      ...      31      >>